تبليغاتX
مهـ ــرزادیـ ــوونه

نود و هشت

سلام. خیلی وقته از مشهد برگشتما ولی آپ نکردم خب!

خلبان پ.. .... با سرعت رسوندمون، ده دقیقه زودتر رسیدیم و وقتی نشست یه ترمز خفنی زد و با دهن رفتیم توو صندلی جلویی. ولی در مجموع به نظر من پرواز خوبی بود. جناب خلبان همه ی چاله ها و دست اندازای فضایی رو ویراژ فرمود، منم ک عاشق سرعت و ویراژ!!!

خدا صاحابشو بیامرزه...


داریم تدارکات جشن فارغ التحصیلی رو میبینیم. انشالله قسمت بچه هاتون!

نمیدونم به کی بگم توو جشن بیادسر در گمم کیو دعوت کنم.

 

!!   | 11:59 بعد از ظهر | جمعه بیست و دوم آبان 1388 •

نود و هفت

جوجو و دودو

قسمت دهم

دودو خیلی دلتنگ جوجو بود و این شرایط براش قابل تحمل نبود. یه عالمه حرف نگفته با جوجو داشت که حالا حالاها فرصتی نبود. همش دوری بود و دلتنگی. دراز می کشید. به ستاره ها خیره می شد و فکر می کرد.

ولی جوجو تمام حرفاشو دونه دونه واسه دودو می نوشت. مبادا چیزی از قلم بیفته و فراموش بشه. جوجو صبر می کرد تا شرایط بهتر بشه. لحظه ای نبود که با دودو نباشه. اونقدر ناراحت دودو بود که دودو اندازشو نمی دونست.

با خودش فکر می کرد چرا دودو انقدر دور شده؟ توو این برف و سرما چه می کنه؟ نکنه کلاه و شال گردنشو نپوشه و سرما بخوره. نکنه خرس بازی درآره. نکنه لوسک بدی بشه. نکنه...

ولی دودو فکر می کرد تنهاست. فکر می کرد توو این راهی که انتخاب کرده جوجو به فکرش نیست و فقط اونه که داره اذیت می شه.

فکر نکرد حالا که نیست، جوجو بیشتر از اون ناراحنه. چون اون جوجو رو تنها گذاشته و رفته. حالا که نیست و رفته نخواست جوجو رو بفهمه و همیشه ناراحن این بود که تو که جای من نیستی بفهمی چقدر سخته.

فکر می کرد جوجو توو مزرعه هیچ غصه ای نداره. فکر اینو نکرد که قلب و روح جوجو رُو هم کنده و با خودش برده.

دودو فقط خودشو می دید. هیچ وقت خودشو جای جوجو نذاشت. هیچ وقت...


بلیت گرفتیم. تا ببینیم امام رضا چی می طلبه. شهادت؟!

 

!!   | 8:2 بعد از ظهر | سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 •

نود و شش

جوجو و دودو

قسمت نهم

 روزهای زمستون سردتر و زجرآورتر می شد. جوجو اما، با امید دودو زنده بود.

بعد از سه هفته دودو تماس گرفت. جوجو تا صدای دودو رو شنید، بغضی که داشت ترکید. هیچ حرفی نزد. فقط آب شد و چکید.

دودو گفت اینجا اونقدر سرد و یخبندونه که حتی مژه هام هم مثل توو فیلما یخ زده و سفید شده. منو ببخش که نتونستم باهات تماس بگیرم.

جوجو باز هم می چکید. و دل دودو از اینکه پیش جوجو نیست، تا مواظبش باشه، به درد اومد. چه می شد کرد. هر دو تحمل می کردند، به امید روزهای دوباره با هم بودن.

چند هفته بعد، یه بسته می رسه دست جوجو. جوجو با خودش گفت من که کسیو ندارم، توو این زمستون، توو این برف، واسه من هدیه بفرسته؟!

هدیه رو باز کرد. باورش نمی شد. از طرف دودو بود. جوجو عاشق این هدیه بود. ارزش اونو خیلی خوب می دونست. فکر می کرد دودو قالش گذاشته و رفته، شایدم یخ زده و مُرده، ولی اینطور نبود.

شب دودو تماس گرفت تا ببینه بسته رسیده یا نه. جوجو پرسید این تویی دودوی من؟ دودو هم گفت آره، منتظرم تا تو بیای جوجوی من!

دودو لو رفت. چون از دو ماه پیش، قبل از اینکه بره به اون جنگل خیلی دور، هدیه رو آماده کرده بود، به آشنای جنگل سپرده بود تا اونو، وقتی زمانش رسید، واسه جوجوی دوس داشتنیش بفرسته. جوجو وقتی اینو متوجه شد، بیشتر و بیشتر قدر اون هدیه رو دونست.

اون شب، بهترین و قشنگترین خاطره توو تمام عمر جوجو رقم خورد...


به قول سارا درسم که تموم شد، حتی اگه خواستم برم قزوین هم از اتوبان تهران-کرج نمیرم. میندازم از جاده آمل یا هرجای دیگه که فقط از این اتوبان لعنتی رد نشم. بسکه توو این دانشگاه تهران کوفتی اذیتم کردند.

دیروز برای بار صدم رفتم دنبال پرونده ای که اردیبهشت ماه از زنجان فرستاده بودن تهران(انتقال و...). 25 خرداد از آموزش فرستاده بودن گروه. من هی پیش این منشی گروه می رفتم، هی می گفت: نه چیزی نیومده. هی رفتم، هی اومدم، هی رفتم، هی اومدم...

آخرش رفتم پیش این آموزشیه گفتم گردش کل نامه ام و شماره نامه و تاریخ و هرچی که به درد می خوره واسم درآر. بردم گروه. میگم این شماره نامه است. بزن ببین که اومده. انقدر منو نپیچون. زد گفت: آره اینجاست(خیلی خونسرد! اصلا به روی مبارک نیاورد)

گفتم کی رسیده؟ گفت: 25 خرداد.

و الآن مهرماهه!!! بیش از سه ماهه که اومده و شما می گی نیومده؟!؟!؟!؟! چرا انقدر باید کارمن طول بکشه؟!؟!؟!؟!؟!؟!

اصلا به من نگاه نمیکرد. سرش پایین بود. می دونست چه غلطی رو مرتکب فرموده.

- نمیدونم. این آقای دکتر ز... نبودند.

امروز رفتم پیشش. گفتم نامه امو دادین شورا؟

می دونست چه گندی زده. گفت: آره، خودم دیروز صحبت کردم که موافقت کنند.

این بود یکی از خاطرات شیرین من. حالا می تونید تلخشو تصور کنید که چه جوری بوده. هرچند قابل تصور نیست. مگر اینکه کسی با بروکراسی شدید درگیر شده باشه!

واسه اینه که از این اتوبان بیزارم.

 

!!   | 0:3 قبل از ظهر | پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 •

نود و پنج

جوجو و دودو

قسمت هشتم

زمستون نزدیک بود. یه روز دودو با ناراحنی زیادی به جوجو گفت که باید به یه جنگل خیلی دور برم که تا مزرعه هزارتا جنگل فاصله است، ولی خیلی زود برمی گردم.

جوجو خم به ابرو نیاورد، ولی دلش خون بود. به دودو گفت اشکال نداره دودوی من. ناراحنی نکنیا، همه ی روزهای سخت تموم میشه.

دودو رفت.

جوجو از نوشتن خسته نشده بود. نوشتن رو ادامه داد، در حالی که دودو هنوز شروع نکرده بود. حجم نوشته های جوجو همین جور زیاد می شد و جوجو نمی دونست با این همه نامه چه کنه. جوجو منتظر نوشتن دودو بود تا نامه ها رو بهش بده، قرار شده بود باهم شروع کنند و هربار که همو دیدند نامه ای رو که نوشتند به هم بدن*.

زمستون با سردترین روزهاش شروع شد. برف همه جا رو پوشوند. سوز سرما باعث سکون و سکوت مزرعه شده بود.

جوجو توی لونش* داشت از سرما یخ می زد. انگشتاش کبود شده بود ولی به نوشتن ادامه می داد. آخ که چقدر جای جیب گرم و نرم دودو خالی بود. یاد ِدودو بود که جوجو رو گرم می کرد. پس می نوشت تا آروم بشه و گرم.

از دودو اما خبری نبود...


* بدن : بدهند

* لونش : لانه اش. خانه اش.

 

!!   | 10:38 قبل از ظهر | پنجشنبه نهم مهر 1388 •

نود و چهار

جوجو و دودو

قسمت هفتم

جوجو حس کرد که دارن از هم دور میشند. به دودو گفت حالا که انقدر دیر به دیر همو می بینیم، واسه هم نامه بنویسیم. دودو زیادموافق نبود. حال و حوصله نداشت. ولی مخالفت هم نکرد.

جوجو شروع کرد به نوشتن. نوشت و نوشت و نوشت. دل کوچیکش به خاطر دوری از دودو تنگ و تنگ و تنگ ترمی شد.

یه روز به دودو گفت که من شروع کردم. دودو هم قبول کرد تا واسه جوجو بنویسه. اون شب جوجو از خوشحالی تا صبح خوابش نبرد. سرشار از انرژی شده بود.

باز هم نوشت و نوشت نوشت. اونقدر حرف توو اون دل کوچیکش داشت که نوشتن تمومی نداشت، بی حوصلگی معنا نداشت، خستگی مفهومی نداشت. فقط دودو بود و بس. دودو بود که توو رگهای جوجو جاری بود.

که اگه یه لحظه نمی نوشت، دق می کرد، از تنهایی و دلتنگی...


چه هوایی

چه بارونی...

هوا هوای دیوانگیست،

هوای دلدادگی

اگر دل سپردن به تو یک خطاست

به تکرار باران خطا خواهم کرد...

 

!!   | 0:36 قبل از ظهر | پنجشنبه دوم مهر 1388 •

نود و سه

جوجو و دودو

قسمت ششم

اوضاع طوری شد که دودو کمتر تونست به جوجو سر بزنه. جوجو هم بی خیال نشد. هر وقت که می شد می رفت جنگل پیش دودویی. به یاد روزایی که دودو میومد و همیشه با هم بودند.

جوجو فداکاری نمی کرد. همون طور که دودو فداکاری نکرده بود. اونها به خاطر دل خودشون بود که هر کاری واسه هم می کرند.

دودو این وضعیت رو دوست نداشت. واسه همین چند بار به جوجو گفت که نیا، بعداً همو می بینیم. دودو هفته ای یه بار فرصت پیدا می کرد تا جوجو رو ببینه. ولی دیدارهای دو،سه بار توو هفتشون، شد دو هفته یک بار.

جوجو هیچ فرصتی رو از دست نمی داد، به دودو می گفت که همو ببینیم، دودو بهانه تراشی می کرد. به همون دو هفته یک بار دیگه عادت کرد. اون رو هم زیاد می دونست. دوست داشت بعد از اینکه سرش کاملاً خلوت شد، وقتشو با جوجو بگذرونه.

ولی واسه جوجو فرقی نداشت. اون لحظه ها رو از دست نمی داد. هر جایی و هر وقتی و هر جوری که بود باید دودو رو می دید. از اول هفته ثانیه شماری می کرد تا آخر هفته بشه، اونوقت دودو خیلی ساده می گفت: خسته ام. باشه هفته ی بعد.

 و دودو غافل از اینکه دل جوجو می شکست...


تعطیلات تابستونیم خیلی کمه. سه شنبه تازه آخرین امتحانمو دادم:(

 

!!   | 10:54 قبل از ظهر | جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 •

نود و دو

جوجو و دودو

قسمت پنجم

ماه ها همین جور گذشت. جوجو و دودو روزها و خاطره های زیاد و خوبی رو واسه هم ساختند. گاهی وقتها از دست هم دلخور و ناراحن* می شدند که طبیعی هم بود. یه ذره زبون نفهمی* کار دستشون میداد!

البته بعدش که ناراحنی رفع می شد و آشتی می کردند، باز از سر و کول هم بالا می رفتند. البته بیشتر جوجو از سر و کول دودو بالا می رفت. خُب اگه دودو از سر و کول جوجو بالا می رفت که جوجو لِه میشد!

سر ظهر که می شد، دودو خسته ولو می شد و می خوابید. خُب جوجو هم حوصلش* سر می رفت. اونقدر روو دودو راه می رفت و انگولکش می کرد و نوک نوکش می زد تا بیدار می شد.

دودو هم بیدار می شد، یه کم  عسل می ریخت روو جوجو و شروع می کرد به لیسبدن جوجو.

جوجو مطمئن بود که دودو هیچ وقت اونو* نمی خوره.


* ناراحن: ناراحت

* زبون نفهمی: زبان یکدیگر را نمی فهمیدند (اینجا ناسزا نیست!)

* حوصلش: حوصله اش.

* اونو: او را (جوجو).

 

!!   | 4:15 بعد از ظهر | جمعه ششم شهریور 1388 •